عقل کل

بنام خدا

به قول یه بزرگی:

«همه چیز را همگان دانند». و هنوز این همگان به دنیا نیومده! مراقب مرزهای دانسته هامون باشیم. چطوری؟ با تمرکز بر نادانسته هامون.

ما معمولا دانش خود را بیش از اندازه دست بالا میگیریم. و همزمان تمام اطلاعات و اتفاقات و رویدادهای اطرافمون رو سلیقه ای و به نفع خود و همسو با دانسته هامون تفسیر میکنیم و به تضادهای اطرافمون و نادانسته های خود بی توجهی میکنیم و متاسفانه ثابت شده مغز به مرور زمان این تضادها رو از یاد میبره.

اگر مدت زیادی است که خیلی به نظرات و ایده هات اعتماد داری باید خیلی مراقب باشی شاید دچار خطای عقل کلی شدی. ما در یک دنیای پویا و در حال تحول زندگی میکنیم که به سرعت در حال پیشرفت و تغییره و از طرف دیگه نظرات و ایده ها هم متناسب با آن ممکن است دستخوش تغییر شوند یا دیگر مثل گذشته کارکرد مناسب یا تاثیر لازم را نداشته باشند.

ما معمولا معتقدیم که نظرات خودمان مورد اعتماد تر و معتبرتر از نظرات و ایده های دیگران است و همین موضوع، موجب می شود ما نسبت به دیگران حس برتری پیدا کنیم.

برای رفع این اشتباه باید خودمان را بیشتر مورد انتقاد قرار دهیم . به نظرات و ایده های خودمان با همان شک و تردید و بدبینی ای نگاه کنیم که به عقاید دیگران نگاه میکنیم. در حقیقت باید یتوانیم سختگیرترین منقد خودمان باشیم.

اگه میخواهیم خلاقیت رو در خودمون پرورش بدیم یکی از راههاش اینه که روی اطلاعات و رویدادهای خارج از دایرۀ دانسته های خودمون (تضادها) هم تمرکز کنیم تا به اطلاعات و اکتشافات جدید برسیم.

انبوه اطلاعاتِ بیشتر لزومن تصمیمهای بهتر را تضمین نمیکند و برعکس، با وجود در دسترس بودن همه اطلاعات مهم، اطلاعات اضافی ممکن است حتی وقت و پول ما را هدر دهد و باعث ضرر و زیان هم بشود. این را بدانیم بزرگترین مانع اکتشافات، جهل نیست بلکه توهم اطلاعات است.

حتی در مواردی هم ممکنه با تکیه بر این عقل کل پنداری، دست به پیش بینی آینده هم بزنیم. ولی اگه تمام پیشبینی های قبلیمون رو روی کاغذ مینوشتیم امروز با بازنگریِ اون کاغذها متوجه میشدیم که چه پیشگوهای ضعیفی هستیم و در اصل میبایستی رابطه های علت و معلولی را موشکافانه تر بررسی و تحلیل میکردیم.

از طرف دیگه به اشتباه، دیگران رو هم عقل کل و مرجع میدونیم. به طور مثال، پزشک و مدیر یه شرکت و رهبر یه تیم و خلبان هواپیما و… . به یاد داشته باشیم که همه ما آدمها (به قول بزرگی:) ممکن الخطا هستیم (نه جایزالخطا!) و بخاطر همین، بعد از مشورت و توصیه گرفتن از افراد فوق باید با بررسی بیشتر و مراجعه به حداقل یکی دو متخصص دیگر، تصمیم نهایی رو بگیریم.

بدتر از متخصصان واقعی که دانش خود را با صرف زمان و تلاش و مطالعه و تحقیق بدست آوردند، افرادی هستند که فقط در ظاهر بنظر میرسه اون دانش رو دارند. معمولا مابین فروشندگان کالا و خدمات، مترجمان کتاب، سخنگو ها و سخنرانان و گویندگان خبر، افرادی پیدا میشن که وانمود میکنن که علم و دانشِ اونچه میگن رو هم دارند در صورتی که در اصل، تخصص اونا فقط فروش یا انتقال شفاهی یا کتبی مطالبه ولی ممکنه اصلا اشراف به دانشِ اون موضوع هم نداشته باشند.

برخی از افراد هم برای پنهان کردن نادانی یا خام بودن افکار و نظریات و طرز فکرشان، به زیاده گویی روی می آورند و هرچه کلمات و جملاتی که استفاده می کنند مبهم تر باشد احتمال اینکه فریبشان را بخوریم بیشتر می شود. حتی در بعضی گزارشهای ورزشی هم این اشتباه به چشم میخورد و گزارشگر سعی دارد تا جای ممکن با پاسخهای بیشترِ بازیکنان (حتی اگر مبهم و ناشی از خستگی بازیکنان بعد از مسابقه باشد) وقت برنامه را پر کنند یا به اصطلاح آب را ببندند به برنامه.

افرادی که دارای افکار واضح و شفاف هستند، بیانشان ساده تر است در حالیکه افکار مبهم معمولن به شکل گزافه گویی های تو خالی خود را نشان می دهند.
این افراد به مرزهای دانسته های خود آگاهند و به محض قرارگرفتن در موقعیتی خارج از اون مرزها، بدون ذره ای خجالت و حتی عذرخواهی، قاطعانه می گویند «نمیدانم». ولی عقل کل ها همه چیز میگن الا «نمیدانم». پس ما هم اگر چیزی برای گفتن نداریم، چیزی نگوییم.

از طرف دیگه باید مراقب پیش بینی های افرادی تحت عنوان کارشناسان هم باشیم و در برابر پیش بینی های آنها از خود سوال کنیم که: کارشناس چه انگیزه ا ی داشته؟ اگر حقوق بگیر باشه ممکنه شغلشو در صورت اشتباه بودن پیش بینی اش از دست بده؟ یا جریمه بشه (چه مالی و چه اعتباری)؟ یا نه با همین سخنرانی هایش داره کسب درآمد میکنه؟ تا امروز چه تعداد پیشبینی درست و غلط و به عبارت دیگه چند درصد پیشبینی درست داشته؟

بعضی از کارشناسان و تحلیلگران هم برای رفع مشکلات، راهکارهایی ارائه می دهند که فقط نتایج محاسبات آماری بهبود یابد و در عمل آب از آب تکان نخورده و چیزی عوض نشده. به مثال زیر دقت کنید:
فکر کنید مسئول اداره دو شعبه از فروشگاههایی هستید که در مجموع 6 فروشنده دارد. فروشندگان 1 و 2 و 3 در شعبه اول و فروشندگان 4 و 5 و 6 در شعبه دوم کار میکنند. به طور متوسط فروشنده 1، هر هفته 1 ماشین میفروشد و فروشنده 2 هر هفته 2 ماشین و … و فروشنده 6 هر هفته 6 ماشین. پس در وضعیت فعلی میانگین فروش هفتگی شعبه اول 2 ماشین در هفته خواهد بود: (1+2+3 = 6 و 6/3=2) و میانگین فروش هفتگی شعبه اول 5 ماشین در هفته خواهد بود: (6+5+4=15 و 15/3=5).
حالا مشاور شرکت برای افزایش فروش هر دو شعبه این پیشنهاد را میدهد: فروشنده شماره 4 از شعبه دوم به شعبه اول انتقال یابد. یعنی در شعبه اول میانگین فروش هفتگی را به 2.5 و در شعبه دوم میانگین را به 5.5 ارتقاء میدهد. بدون آنکه تعداد فروشندگان یا حتی میزان فروش هفتگی هر فروشنده کوچکترین تغییری داشته باشد.
میانگین فروش هفتگی شعبه اول 2 ماشین در هفته خواهد بود: (1+2+3+4 = 10 و 10/4=2.5) و میانگین فروش هفتگی شعبه اول 5 ماشین در هفته خواهد بود: (6+5=11 و 11/2=5.5)
(ریاضیات است دیگر)

فهرست کامل سری مقالات موانع تفکر هوشمندانه را اینجا مشاهده کنید.

نظر، دیدگاه و کامنت در پایین همین صفحه فراموش نشود
در پناه حق موفق باشید
نوتاش